سلام بچه ها توروخدا منو ببخشین شارژ نتم تموم شده نمیتونم بیام ایشاا... تا یه هفته دیگه میام خیلی دوستون دارم منو ببخشین ترکم نکنین خیلی زود به همتون سر میزنم الانم خونه داییم هستم همتونو دوس دارم یه چندروزی هست که با ژیلام. این چندروز تقریبا هلن داشت از یادم میرفت. یعنی ژیلا داشت جاشو واسم پر میکرد. ژیلا خیلی دختر خوبیه. تاحالا اینقده دعواش کردم ولی هیچی نگفته. میدونه تو چه وضعیتیم. بخاطر همینم هست که زیاد اذیتم نمیکنه. هیچی دیگه. همینجوری باهم خوب بودیم تا اینکه دیروز عصر یعنی عصر جمعه یه شماره ناشناس بهم مسیج داد. توشم نوشته بود که سعید دیگه دنبالم نیا. بعد پرسیدم شما که گفت هلنم. خیلی خوشحال شده بودم. یه کم با هم حرف زدیم بعد بهم گفت که نامزد کرده و پسرخالش شده نامزدش. اولش فکر کردم داره دروغ میگه ولی قسم خورد که دوسش داره و اونم دوسش داره. بعد گفت که یه سیمکارت واسش خریده تا دیگه کسی شمارشو نداشته باشه من همینجور گریه میکردم و زار میزدم. دنیا رو سرم خراب شد یهو. یاد خاطراتمون و ... که ویرونم میکرد. بهش گفتم هلن خودکشی میکنم که اونم تو جوابش واسم نوشت به درک. بعد گفتم هلن تو هیچوقت طاقت اشکامو نداشتی حالا چی شده که اینقد دلت سنگ شده. گفت من از گریه هات لذت میبرم. فقط داشتم میسوختم و گریه میکردم. یهو به سرم زد و رفتم تو حال و لیوانو پرت کردم طرف بوفه که شیششو آینشو هرچی توش بود خورد شدند. بعد دعوام با مامان و بابا شروع شد. دوتا سیلی خوردم و بعد رفتم تیغ و برداشتم رفتم تو اتاقمو در رو قفل کردم. گذاشتم رو رگم و کشیدم. وحشتناک دردی داشت. رگمو نبرید ولی پوستمو پاره کرد. خونم یه خورده اومد. بعد به ژیلا مسیج دادم و اونم تونست آرومم کنه و منو بخوابونه. به ژیلا گفتم که بیچارش میکنم. پیداش میکنمو تا بخوره میزنمش. جواب مشتای داداششو میدمو خونوادشونو خراب میکنم. پسرخالشم اگه پیدا کنم با چاقو میزنمش. بچه ها دوستون دارم. هوامو داشته باشین سلام. ميخوام گريه كنم. ميخوام ببارم. حالم اصلا خوب نيست. اشك تو چشامه. اين ۳ ماه هروقت دلم ميگرفت گريه ميكردم. گريه ميكردم چون يه بهانه واسه گريه داشتم. چون يه فكر بود كه بغضمو بتركونه. اون فكر روزاي اول خيلي واسه گريه كمكم ميكرد. ولي هرچي روزا بيشتر ميگذشتن كمتر ميشد. تا اينكه الان ديگه اون فكر واقعا نميتونه اشكمو دربياره. نميدونم چرا ولي اون فكر يجورايي تكراري شده. بچه ها هلن داره از يادم ميره. نميخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام فراموشش كنم. من دوسش دارم. بخدا ۳ماهه كه هيچ جا نديدمش. شما نميدونيد من چه كارايي كه نكردم تا ببينمش. بابا و مامانشو چندبار ديدم. داداششو ديدم. ولي خودش نيييييييييييييييييييييييييست. گناه من چيه خدا؟ چيه؟ بگو ديگه. تو كه اونو از من گرفتي حالا چه جوابي داري واسم؟ آخه من كه كاري نكردم. خدا خيلي از پسرا چندتا دوس دختر دارن. خيليا دخترا رو فقط واسه حال خودشون ميخوان. خيليا دخترا رو واسه پولشون ميخوان. بالاخره خيلي از پسرا هستن كه فقط ميخوان سواستفاده كنن. ولي تو كه ميدوني من جز هيچكدوم از اينا نبودم و نيستم. من عاشقش بودم. من ديوونش بودم. من خيلي دوسش داشتم. من هركاري واسش ميكردم. اونم همينطور. خدا تو ميدوني كه من زندگيمو به پاش ريختم. اونم همينطور. خدا تو ميدوني كه من باهاش بودم. ولي اون يهو غيبش زد و رفت. فقط ميخوام بدونم كجاست. برم از داداشش بپرسم؟ برم از بابا و مامانش بپرسم؟ ديگه بريدم. ديگه راهي واسم نمونده جز اين كار. ديگه واقعا هيچي واسم مهم نيست. چيكار كنم؟ چيكار ميتونم بكنم؟ بچه ها ببخشيد كه من تو همه آپام اين نوشته هاي تكراري رو مينويسم. ولي شما اصلا نميتونين منو درك كنين. بخاطر همينم هست كه اين جملاتو به صورت مكرر ميگم. من تقصيري ندارم. من دلم شكسته. ديگه حرفي ندارم بگم جز اين حرفام. خدا خدا كمكم كن. حالا هرطوري كه ممكنه كمكم كن تا بهش برسم. آخرين خواستم: خدا ميخوام فقط يبار ديگه فقط يبار ديگه با هلن يجا تنها باشم. ميخوام جفتمونو بكشم. آرزومه. آرزومه. حتي اگه ميتوني هلنو بهم نشون بده تا خودم بدزدمش. ميخوام جفتمون بميريم. همين سلام. امیدوارم حال هیچکدومتون مثل من نباشه. چون من خیلی حالم بده. یعنی خوش نیستم. حیرونم و ... اومدم یه سوال بپرسم از همتون. از همتونم جواب این سوالمو میخوام. یه جواب کامل بدین که واقعا بتونم عملیش کنم. ببینید شما همتون میدونید که ۲ماهی هست که بی هلنم. ولنتاینم نزدیکه. میگن ۲۹ بهمنه. بازم شاید اشتباع میکنم که ۲۹ بهمنه. اگه یه روز دیگست بهم بگین. میخوام واسه هلن آخرین هدیه رو بخرم. ولی نمیدونم چی. پولش اصلا مهم نیست. فقط توروخدا بهم بگین که چی بهش بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم بگین که این هدیه رو چجوری بهش بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون من حتی نمیتونم ببینمش چه برسه به اینکه بخوام باهاش باشمو ... پس هم بگین چی واسش بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هم اینکه چجوری بهش بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه جواب کامل بدین. طوری جواب ندین که تو برزخ بمونم. ممنون از همگی داداشیا و آبجیای گلم. همتونو دوس دارم. ... و من تنها من تنها منم که دارم ایستاده میسوزم ایستاده میسوزم در این آتش عشق آه آه آه خیلی خستم خیلی داغونم خرابم من که دوسش داشتم من که همیشه کنارش بودم من که عاشقانه دوسش داشتم من که هرکاری واسش میکردم من که همیشه سعیدش بودم من که همیشه همدمش بودم من که تو دلش بودم من که معشوقش بودم من که دوسش داشتم من که دوسش داشتم من که دوسش داشتم من که ... هلن کاش میتونستم آدرس این وبو یجوری بهت بدم هلن بخدا الان اشک تو چشام جمع شده هلن من که میدونم تو الان اینجا نیستی من که میدونم تو این نوشته هامو نمیخونی من که میدونم فراموشم کردی من که میدونم یکی دیگه الان تو قلبته من که میدونم یکی دیگرو میخوای من که میدونم بخاطر من مدرستو عوض کردی من که میدونم هرکاری میکنی تا نتونم حتی یه نظر ببینمت من که میدونم میخوای فراموشت کنم من که میدونم دیگه دوسم نداری من که میدونم دیگه دوسم نداری من که میدونم دیگه دوسم نداری من اینو خوب میدونم هلن دارم گریه میکنم صورتم خیس خیسه یادته یه روز بهم گفتی طاقت دیدن اشکامونداری؟ یادته میگفتی آرزوت اینه که همیشه بخندم؟ یادته میگفتی خنده هات آرومم میکنه؟ یادته؟ پس چی شد اون حرفات؟ پس چرا الان که دارم گریه میکنم چیزی نمیگی؟ چرا الان که نمیخندم آرومی؟ چرا اشکام آرومت میکنن؟ چرا فراموش کردی حرفاتو؟ چرا دیگه صدام نمیکنی؟ چرا دیگه پیشم نیستی؟ چرا تنهام؟ هلن بغض دارم. هلن من صورتم خیس اشکه ولی بازم بغض دارم. نمیخوام یادت بیوفتم. نمیخوام خاطره هات عذابم بدن. ولی نمیتونم. هلن نمیتونم. هللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللن کجایی؟ دارم میمیرم. کمکم کن. خیلی حالم بده. فقط یبار دیگه آرومم کن. فقط یبار دیگه صدام کن. فقط یبار دیگه بذار صداتو بشنوم. فقط نذار بدون اینکه صداتو بشنوم بمیرم. هلن کجایی؟ به هر دری زدم. چندروز به بهونه مدرسه از خونه میزنم بیرون ولی مدرسه نمیرم. میام میشینم جلو خونتون. ولی تو نیستی. هلن کجایی؟ دارم تلف میشم. دارم از بین میرم. توروخدا بذار فقط یبار دیگه از دور ببینمت. بذار فقط ببینمت. فقط ببینمت. آخ.آخ.آخ هلن هلن هلن من فقط اونروز ازت خواستم یه قصم بخوری. گفتم فقط مال منی؟ گفتی بخدا فقط مال توام ولی پسرخالم منو دوس داره. گفتم هلن جوابشو نده. گفتم هلن منم دوست دارم. هزار برابر اون دوست دارم. من عاشقتم. من واست ۲بار خودکشی کردم. من هرشب خوابت میکنم با حرفام. من هرشب ۷۰تا مسیج میدم بهت تا خوابت بگیره. من واست قصه میگم. من واست لالایی میگم. من واست تا حد مرگ رفتم جلو. من از دست داداشت کتک خوردم. من رفتم با پسرخالت بخاطر تو دعوا کردم. این من بودم که با خونوادم بخاطر تو درافتادم. من زندگیمو پات گذاشتم. این من بودم که با اولین نگام عاشقم شدی. من بودم که گفتم هلن فقط به من فکر کن. هلن یادت رفته اینارو؟ هلن اسمت بغضمو میترکونه. هلن دلم واست خیلی تنگ شده. هلن کجایی؟ هلن کجایی؟ هلن من فردا مسابقه دارم. همیشه تو قبل از مسابقا بهم روحیه میدادی. هلن این تو بودی که همیشه آمادم میکردی. هلن تو میدونی که همیشه واسه چشمای تو بازی کردم. تو میدونی که هروقت بازیمو میدیدی من کولاک میکردم. هلن فردا بدترین مسابقه و بازی من خواهد بود. کاش روی یکی از صندلیها بتونم ببینمت. کاش بیای. کاش... نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم عکساتو من یکی یکی برمیدارم میبوسم از خدا میخوام دوباره تورو ببینم روبروم قصم به اشک حسرتم فقط همینه آرزوم نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم یه عالمه گل میارم همرو پرپر میکنم هرشب دارم دارم همینجوری با تنهایی سر میکنم تموم اشکام هدیه نبودنت کنار من نمیدونی چی میگذره به قلب بیقرار من وای که چقد سخته برام ثانیه ها بدون تو دلم میخواد باز ببینم چشای مهربونتو نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم (مهدی مقدم) سلام به همگیتون که اومدین پیش داداشیتون. اولش اومدم نطرارو خوندم و جوابارو دادم. راستی فردا امتحان زمین شناسی دارم. هیچی دیگه درسمو تموم کردم و اومدم اینجا. میخوام آپ کنم ولی نمیدونم چی. چی آپ کنم؟ خب جریان آشناییمونو(من و هلنمو میگما) مینویسم. یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیشکی نبود. یه سعید بود و یه هلن. دیگه بسه این لوس بازیا. باید رو داستانم همه گریه کنین نه اینکه بخونین و بخندین. مگه توی عشق خنده هم هست؟ بهتون بر نخوره(شوخی کردم.عشق خنده هم داره) من تابستون ۲ سال پیش یعنی سالی که باید میرفتم دوم دبیرستان با هلن آشنا شدم. چجوری؟حالا میگم. ۲روز بعد از اینکه امتحانا تموم شدن رفتم مغازه بابام. من کلاس و اینجورچیزا زیاد میرفتم ولی بیشتر وقتا مغازه بابا بودم. آخه نمیتونستم تو خونه بمونم. من صبح و عصرایی که کلاس نداشتم مغازه بابا بودم و همونجا واسه خودم میچرخیدم. بابام یه فروشگاه بزرگ لباس داره.یعنی از نوزادی تا پیری لباس داره.زنونه و مردونه. فروشندم زیاد داره.منم بعضی وقتا به مشتریا جنس نشون میدادم. نمیدونم اون سال چندم مهر روز مادر بود ولی همون روز بود که عاشق شدم. یادمه که سه شنبه بود.صبح ساعت ۹ رفتم مغازه. رفتم کنار امیر(یکی از فروشنده ها که باهاش خیلی شیشم-بچه خوبیه)نشستم. هنوز خواب بودم و کسل بودم.همینجوری حرف میزدیم که ساعت تقریبا ۱۲-۱۱ بود که دیدم یه ۲تا دختر همراه مامانشون اومدن تو مغازه. یه چندباری تو مغازه دیدمشون. هلن و مامانشو و خواهرش بودن. البته خواهر هلن ازدواج کرده بود. منم اون موقع دنبال یه دوس دختر بودم. بعد به امیر گفتم امیر طرف چجوریاست؟پسنده؟ گفت سعید ماله خودته.بلندشو. هیچی دیگه این امیر مارو شیر کرد و گفت برو شماره رو بده و کارو تموم کن. میگفت من مطمینم که به تو پا میده و شمارتو میگیره. منم بلند شدم که برم شماره بدم که همینجوری که داشتم میرفتم طرفش روشو کرد طرفم و چشامون تو هم گره خورد. همینجوری وسط مغازه خشکم زده بود و زل زده بودم تو چشماش. نمیدونم چجوری توصیف کنم صورتشو یا چشماشو یا حال خودمو. نمیگم خوشکل بود ولی واسه من زیباترین بود. خیلی ازش خوشم اومد. یه ۶-۵ ثانیه به هم نگاه کردیم(البته از فاصله نسبتا دور) بعد وقتی خریداشونو کردنو داشتن میرفتن از مغازه بیرون من همینجوری داشتم از پشت هلنو میپاییدم. همین که داشتن از در میرفتن بیرون هلن سرشو برگردوند و نگام کرد. بالاخره جفتمون شدیم عاشق هم. ولی هیچ نشونی ازش نداشتم. رفتم پیش امیر و بهش همه چیو گفتم. اونم گفت عادیه.(چون قبلش همینجوری به چندتا دختر نگاه کرده بودم و دل برده بودم) ولی هیچوقت عرضه اینو نداشتم که شماره بدم. اونا هم که میدیدن من اینقد بی عرضم دیگه مهلم نمیذاشتن. در ضمن فکر نکنین که هر دختری میومد میدویدم دنبالش. بخدا نه.من خوشکلترین و پولدارترینو رو انتخاب میکردم همیشه. همشونم بهم پا میدادن ولی .... فکر میکردم هلنم مثل اوناست. تا اینکه عصر رفتم مغازه.مثل همیشه داشتم میچرخیدم تو خیابون و مغازه. رفتم تو مغازه و دوباره واسه یه کاری داشتم میومدم بیرون. تا رسیدم در مغازه دیدم هلن یه تیپ فوق العاده و باکلاس زده و با مامانش اینا داشتن میومدن تو مغازه. منم از کنارشون رد شدم.هلن اخرین نفر پشت مامانو خواهرش داشت میومد تو. من از کنارش رد شدم و نگاه کردم تو صورتش که... که دیدم یه لبخند بهم زد که تموم وجودمو تو هم خورد کرد. بعد زود سرشو انداخت پایین و رفت. دیوونه شده بودم.اولین باری بود که یه دختر واسم خندیده بود. فهمیدم که اونم منو میخواد. رفتم سریع کارمو انجام دادمو برگشتمو اومدم.دیدم اونجا وایسادن.قسمت خانوما. بخدا دست و پام داشتن میلرزیدن. رفتم پیش امیر گفتم امیر شمارمو رو یه تیکه کاغذ بنویس و بهم بده. حالا امیرم داشت مسخره بازی در میاورد. مثلا شماره منو یکی در میون فارسی انگلیسی نوشت و بهم گفت الان مده که اینجوری شماره بنویسن!!!! بعدشم زد زیر خنده.حال من خیلی بد بود. هیچی دیگه اونا رفتن و من بازم موندم. امیر میگفت بازم میان ولی اینبار دیگه اشتباه میکرد. اونشب رفتم تو خونه و گریه کردم.عاشق شده بودم. تا نصفه شب بهش فکر میکردم(بعدا هلنم گفت که اونم به من فکر میکرده اونشب) کلاسامو نمیرفتمو فقط میرفتم مغازه تا شاید بازم بیاد ولی نیومد. تابستون تموم شد ولی نیومد. دیگه از فکرش اومده بودم بیرون. بعد رفتم مدرسه و روزا گذشتن. وقتی مدرسم تموم میشد یا مامان میومد دنبالم یا بابام یا با یکی از دوستام میرفتم خونه. یکی از این روزا که مامانم اومده بود دنبالم و تو راه خونه داشتیم میرفتیمو حرف میزدیم پشت چراغ قرمز یه ۴راه وایساده بودیم. مامان داشت میپرسید امروز چیکارا کردی و منم داشتم با بی حوصلگی جواب میدادم. همینجوری داشتم اینور و اونورو نگاه میکردم که نگام افتاد ماشین سمت چپی. دیدم هلن نشسته کنار مامانش اونم یجورایی بی حوصلست. (البته اون زمان ما از فکر هم بیرون اومده بودیم) چراغ داشت سبز میشد ولی هلن نگاه نمیکرد. مامان منو دید که دارم به هلن نگاه میکنم. نمیدونم چی گفت ولی تو این مایه ها که سعید خان خوشت اومده؟ خوشکله؟ دقیق نمیدونم چی گفت.ولی یه سوال با شیطنت بود. از این سوالایی که همه مامانا از بچه هاشون میپرسن. بالاخره هلن نگاه نکرد که نکرد. هیچی دیگه اون روزم اینجوری گذشت و آتش عشقش دوباره داشت میسوزوند منو. تا اینکه یه روز داشتم با دوچرخه تو شهر دور میزدم که دیدم هلنم تو خیابون بازم با مامانش و خواهرش خرید میکنن.منم دیگه بریده بودم.بدجور. رفتم کنارش و گفتم بخدا دوست دارم. بعد همینجوری اینقد دنبالش رفتم تا اینکه توی یه روسری فروشی شمارمو بهش گفتم. حافظش خیلی خوب بود.حفظ کرد و بهم زنگ زد. اولش که لال شده بودیم دوتاییمون ولی بالاخره شده بود ماله خود خودم. قصم خورد که اولین پسریم که باهاشه. فقط یه پسرخاله داشت که خیلی مزاحمش میشد. حالا بعدا میگم پسرخالشو چجوری حل کردم. توروخدا ببخشید سرتونو درد اوردم. واقعا ببخشید. ولی خیلی خوشحالم از اینکه داستانمو خوندین. مرررررررررررررررررررررررررررررررررررررسی (این خاطرمو تا آخر و با حس بخونین.) کلاس زبان میرفت هلن.ساعت ۶ کلاسش تموم میشد.من ۵:۴۰ رفتم جلوی موسسشون و نشستم تا کلاسش تموم شه و بیاد بیرون تا بریم. اومد بیرون.هنوز صورتش جلو چشمامه. هنوز شادی تو چشماش یادمه. اومد جلوم وایساد و سلام کرد و احوال پرسی و اینا... بعد بهم گفت سعید برو یه سرکی بکش ببین بابام اومده دنبالم یا نه. منم رفتم اینور و اونورو نگاه کردم که دیدم ماشین باباش نیست. رفتم بهش گفتم هلن ماشین باباتو ندیدم. گفت خودم بهش گفتم امروز نیاد دنبالم. منم خوشحال شدم.گفتم پس میتونیم یه نیم ساعتی با هم باشیم؟ گفت آره قربونت برم. گفتم حالا کجا بریم؟ گفت بریم کافی شاپ کنار موسسشون. منم بهش گفتم باشه میریم همونجا ولی میشه اول بریم یه قدمی باهم بزنیم. اونم گفت من که از خدامه با تو باشم سعیدم. گفتم پس بیا از این کوچه بریم که خلوته و از کوچه بعدی برگردیم و بعد بریم کافی شاپ. اونم قبول کرد و راه افتادیم. اول درباره کلاسش پرسیدم که خوب بوده یا نه. بعد همینجوری داشتیم آروم راه مرفتیم و حرف میزدیم که... کار خدا بود شاید.شایدم قسمت همین بود.شایدم ... شاید ... نگاه کردم پشت سرم دیدم یکی داره میدوه به طرف ما. خیلی ترسیدم.خیلی ترسیدم. گفتم هلن نگاه کن. هلن نگاه کرد. دستاشو گرفت جلو دهنش و گفت وای سعید داداشمه. گفتم هلن چیکار کنم. گفت سعید وایسا.بعد گفت نه سعید برو.توروخدا برو. نرفتم. بعد داداشش ۴ - ۳ قدمی ما رسید. با همون سرعتی که داشت یه سیلی محکم گذاشت تو صورتم. اینقد محکم که افتادم رو زمین. با با لگداش لهم کرد. یه چنتایی لگد خوردم که هلن اومد جلو تا داداشش منو کتک نزنه. داداششم یه سیلی به اون زد و پرتش کرد تو دیوار. حالا نمیدونم شما چی فکر میکنین ولی من تنها کاری که کردم فرار بود. بلند شدمو فقط دویدم تا اونجایی که میتونستم. دنیا رو سرم خراب شده بود. رفتم تو یه کوچه و کنار یه دیوار به دیوار تکیه دادم و گریه کردم.زار زدم.مردم. دیگه دنیا واسم تموم شده بود. آخه میدونستم هلن تا آخر شب فقط کتک میخوره. نابود شده بودم.هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه زار بزنم و گریه کنم و داد بزنم. بعد از چند دقیقه بلند شدم. لباسای نویی که اولین بار بود که میپوشیدمشون پراز خاک و پاره شده بودن. اصلا اینا مهم نبودن برام.مهم فقط هلن بود. طاقت نداشتم که کتک بخوره. زار میزدم که کاش من میمردم ولی هلن هیچیش نمیشد و کسی کاری بهش نداشت. نمیدونستم چیکار کنم. برم خونه؟ برم در خونه هلن اینا؟ به هلن زنگ بزنم؟ برگردم تو همون کوچه؟ زنگ بزنم به یکی از دوستام؟ زنگ بزنم کجا؟ کجا برم؟ چیکار کنم؟ همینجوری داشتم تو خیابون واسه خودم راه میرفتم.گریمم تموم شده بود. هرکی منو میدید فکر میکرد که چیکار کردم. همه نگام میکردن. حالم اصلا خوب نبود. نزدیکای خونمون بودم. داشتم میرفتم خونه که یهو به سرم زد که به هلن زنگ بزنم. فقط یه کوچه تا خونمون راه بود. زنگ زدم ولی... ولی خاموش بود.خاموش بود. هلنم گوشیش خاموش بود. زدم زیر گریه.فقط گریه کردم.فقط گریه کردم. رفتم تو خونه.خواهرم تو خونه بود. مامانم تو مطبش بود.بابامم سر کارش. فقط شیدا تو خونه بود.قیافمو دید. لباسام پر خاکو و پاره.صورتمم قرمز و خیس. گفت سعید چی شدی؟ جوابشو ندادم. داد زد و گفت سعید چت شده؟ چیکار کردی با خودت؟ گفتم شیدا توروخدا هیچی نگو. قسمشم دادم و گفتم به هیشکی هیچی نگو. بذار بخوابم. رفتم تو اتاقمو درو بستمو آهنگای خراطها و پویا بیاتی و کیتارو گوش دادم و گریه کردم. هرچی زنگ میزدم دستگاه موردنظر خاموش بود. یه چندروزی کارم شده بود همین که آهنگ گوش بدم و گریه کنم. ناهار و شام که از گلوم پایین نمیرفت. هیچ خبری از هلنم پاره ی تنم عمرم عشقم زندگیم نداشتم. دق کرده بودم. تو خونه دیگه همه فهمیده بودن.با هیشکی حرف نمیزدم. تصمیم گرفتم یه روز برم جلو موسسشون ببینمش که اونجام نبود. یعنی دیگه نمیذاشتن که بیاد. گوشیشم خاموش بود. تا ااینکه بعد از ۴روز با گوشی دوستش از مدرسه بهم زنگ زد. تا گفت سلام زبونم بند اومد. داشتم از دوریش میمردم ولی بخاطر فرارم روم نشد حتی یه کلمه حرف بزنم. پشت گوشی گریه شد و گفت سعید خوبی؟ بغض گرفته بود تموم وجودمو بعد از یه چند ثانیه گفتم آره و بغضم ترکید. پشت گوشی گریه میکردیم و هیچی نمیگفتیم. فقط گریه کردیم. بهش میگفتم هلن توروقران گریه نکن. گریه نکن تا منم اروم شم. ولی مگه اروم میشد؟مگه من اروم میشدم؟ تا اینکه بعد از چند دقیقه که ارومتر شد بهم گفت باباش شب تو خونه با کمربند ... فقط مردم. فقط مردم. میتونین بفهمین چی میگم؟ میتونین درک کنین که واقعا مردم؟ دیگه شبا هلن باهام نبود تا با مسیجاش خوابم کنه. دیگه هلنم نبود. دیگه نبود. نبود. هفته ای یبار با هم حرف میزدیم که اونم همش گریه بود. تا اینکه بعد از یه ماه با التماسای خودش و پا درمیونیای مامانش گوشیشو گرفتو قسم خورده بود که دیگه بهم زنگ نزنه و واسه همیشه فراموشم کنه. ولی مگه عشق... مگه عشق قسم میشناسه؟؟؟ این خاطره یکی از بیاد ماندنیترین خاطره من و هلن بود که واستون گفتم. کاش میشد الان صورتمو میدیدین که غرق اشکه. غرق اشکم سلام. معمولا واسه تبریک گفتن تولد سعی میکنن جملات شیرین و خوشو خوشحال کننده ای رو بیان کنن. ولی من نتونستم این کارو انجام بدم. یعنی نتونستم اونجور حرفا بزنم. چون اصلا حال و هوای اون حرفا رو ندارم. از ۲۰ آذر تنهام. حالم خوب نیست. همش تو خونم. ببین این حرفا نه واسه برگشتنه نه واسه دلسوزی. این حرفا فقط یه هدف مثبت داره. اونم اینه که خودمو خالی میکنم. من من حالم اصلا خوب نیست. نمیدونم روزا دارم چیکار میکنم. نمیدونم چیکار کنم. یه جورایی داغونم از تو. من نمیخوام برگردم ولی عشقت داره پودرم میکنه. بخدا الان اشک تو چشام جمع شده. من دارم واقعیتو بهت میگم. هلن چرا باهام اینکارو کردی؟ من که دوست داشتم. من که روزی ۳بار میومدم پیشت. من که بهت بدی نکردم. من که کاری نکردم چیزی نگفتم. فقط میخواستم مال من باشی. این حق من بود. من چجوری فراموشت کنم؟ من که میمردم واست. هلن این وبو ساختم تا تولدتو تبریک بگم. میدونم امروز یا امشب یا دیشب یا فردا شب کادوهای خیلی خیلی بهتر از این وب میگیری یا گرفتی. ولی من فقط همین یه وبو دارم که میخوام بدمش به تو. چیز دیگه ای ندارم. میدونم کمه.میدونم کمه.میدونم کمه. ولی توروخدا از این همه کادویی که میگیری یا گرفتی این کادوی منو گمش نکن. نگهش دار توروخدا. دلم به همین خوشه. کاش الان که دارم مینویسم این حرفارو صورتمو توی ذهنت مجسم کنی. آخه تو میدونی اینجور موقع ها چه حالیم. بالاخره این بود کادوی من. فقط قسمت میدم که توروخدا نه واسم نظر بذار نه اینکه بهم مسیج بده. تولدت مبارک... (به عکس بالا نگاه کن.درست مثل بعضی روزای ما که تموم شدن) (تولدت بهترین روز دنیاست) این جمله رو خودت ساعت ۱۲ سوم اسفند بهم گفتی. خداحافظ به كی باید رفت

![]()
![]()
![]()
![]()


از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ‚ نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
كاش ما آن دو پرستو بودیم
كه همه عمر سفر می كردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه اكنون دیریست
كه فرو ریخته در من ‚ گویی
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روی لبهایم می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آن چنان آلوده ست
عشق غمناكم با بیم زوال
كه همه زندگیم می لرزد
چون ترا مینگرم
مثل این است كه از پنجره ای
تكدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است كه تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار كه فراموش كنم
تو چه هستی جز یك لحظه یك لحظه یك لحظه كه چشمان مرا می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
كه فراموش كنم
| Design By : Pichak |













